پایان

پایان نزدیک است
روزگارم به پایان خویش نزدیک می شود
با درد لاعلاجی که در تن دارم/که اول عشق بود و آخر به خون جگر رسید
به بنیاد امور بیماری های خاص
در آخرین روزهائی که
یک چشمم خون و یک چشم به راهی که نیامده می روم
من عمیقا از رنجشی سیرابم که هیچ آبی از آن خنک تر نیست که سربکشم

+++
مادرم یک پایش در بی بی حکیمه است
و یک پایش در بهشت پیچ می خورد
و مدام کهنه سبزی به ضریح مقدس می بندد
من خود امامزاده ای شده ام که مردم روزی هفت بار دورم پایشان پیچ می خورد

+++
به اتفاق نسخه جهان را پیچید این زن
و تمام 5+1 هم سر از کارش در نیاورد
چه رسد به سوسکهای توی دستشوئی که مدام توی سرشان می خورد
دمپائی /به پا می کشد
با پا بر مزار بی بی حکیمه برای بینوائی من روی دوشِ زیرِپایِ استغفرالله
همین حوالی شفا می یابد زیرِدوشِ باران های خاکیِ همین حوالی
+++
بگذارد سرفه ام بند بیاید/نیاید
اصلا بگذار سر به روی شانه های مهربانت
تف به ذات پدرت دائی
که هرچه می کشیم از حُقّهِ همین باران های نیامده است.

زمان: 2015-06-08 14:36:09

عاشقی

به شکل هیچ ظرفی درنمیآیم

پذیرش دیگرانم سخت است
همیشه چشم به نقطه سیاه در صفحه سفید دارم و توقع دارم همه من را رعایت کنند و همین انتظار و توقع ها و نپذیرفتن دیگران به همان شکلی که هستند  و شخصیت کاذب و غرور تمام نشدنی ام باعث می شود مدام درحال گرفتن رنجش های جدید باشم.ع
اشق شدنم و گفتن آن هم به دیگران شاید به خاطرترس از دست دادنشان باشد.ترس از اینکه مبادا رهایم کنند و باگفتن دوستت دارم سعی در اسارت آنها دارم.و الا چرا هزینه اش را نمی پردازم؟سرکار نمی روم و پول در نمی آورم؟واقعیتش این است که بیماری ذهنی من چند بعدی است و به این راحتی ها دست از سر من بر نمی دارد.
تنبلم،بی تفاوتم،خودکم بینم،فکر می کنم در هیچ ظرفی و هیچ جائی جایم نمی شود.دنبال یک کار شاق هستم.یک کاری که کار باشه.خوب این خوبه اما خودمو برای این هدف آماده نمی دانم/نمی کنم.شایدم آماده ام اما ترس دارم.شایدم در هیچ ظرفی جایم نمی شود.اهل زد و بندهای میان اقشار نیستم.نمی توانم سر کسی کلاه بگذارم و تصور اینکه روزی در اداره ای مشغول شوم برایم غیرقابل باور است.آدم های عادی خیلی راحت دروغ می گویند سر هم کلاه می گذارند.اگر مثل آنها نباشی طرد می شوی.شایدم همه اینها فکر خرابِ من است.اما هرچه هست خیلی درونم قدرت گرفته است.شاید باید از جملات تاکیدی برای برداشتن این باورها کمک بگیرم.مثلا "من حتما کار مورد علاقه ام را پیدا می کنم" من تنبل نیستم فقط کمی به تلاش نیاز دارم"و ....

زمان: 2015-06-08 14:36:13

خفتن

خُفتن
آخرین کاری است که از دستم بر می آید
دستهایم را به زیر چانه ام می گذارم
آرام چشمهایم بسته می شود.

برچسب ها:
زمان: 2015-06-08 14:36:14

سیزده بدر

همسو شدن با روح جمعی خوب است.و این همسوئی بستگی به میزان قبول باورهای ملی و سنتی و مذهبی و بومی دارد.مثل اینکه می گویند در لحظه سال تحویل هرحالی باشی تاآخر سال به همون حالی.راستش منم به این خاطر امسال رو با خانومی که فکر میکنم همسرآینده ام است و هیچ وسواسی برای انتخابش ندارم(یعنی فکر می کنم حق انتخاب دیگه ای ندارم،یعنی راسش فقط دوست دارم ازدواج کنم) شروع کردم ، به خیال اینکه تا آخر سال همه اش او را داشته باشم.القصه امروز سیزده بدر است و من خانه پدری ام تک و تنها وامانده ام.همه را در منگنه گذاشته ام برای رفع تنهائی ام و از همه انتظار و توقع دارم و اصلا به فکر این نیستم که خودم حرکتی کنم و دستی به زانو زده و بلند شوم.
به خاطر همین رنجشها و کلا به خاطر بیخودی و نمی دانم به خاطرچی(شاید تنبلی) به سیزده بدر باخانواده ام نرفتم.اینجور مواقع تسلیم ناامیدی شدن و نوشتن حرفهای ناامیدکننده خیلی انتخاب آسان و پناهِ خوبی به نظر می رسد اما اصول می گوید که تو زندگی خود را خود باید بسازی و از هیچ کس هم انتظار و توقعی نباید داشته باشی و از آنجا که در خود نمی بینم که کارکنم و ازلحاظ مالی رشد کنم(خودکم بینی شدید) قید این همسرآینده را هم احتمالا خواهم زد و باعرض معذرت از نیروی اراده رو به جلو باید در این لحظه عرض کنم که :
من خود آن سیزده ام،کز همه عالم به درم
.

زمان: 2015-06-08 14:36:14

تنهائی

تنهائی ام را باید می رفتم
و با بی بی از بی پدری می گفتم
که من آنی نیستم که این تاکسی های برگشت خیال می کنند.
............................................................................................
(وحیدمالکی 1380)

برچسب ها:
زمان: 2015-06-08 14:36:14

بیماری

مثل زیپ تحتِ فشار دوجانبه ام
ترسهای توهمی ام فعال شده اند
سالهاست با این پدیده زندگی می کنم.ترس از مواجهه اصولی با آدهای دوروبرم(یا واکنش نشون نمی دم و یا بیش از حد واکنش نشون میدم)،ترس از زندگی بدون وابستگیهائی که به نوعی جای نیروم برترم شده اند در زندگی(مثل خوردن قهوه).ترس از دست دادن داشته های مثل عزیزان و امنیتی که درحال حاضر دارم.من دقیقا از چه چیزی می ترسم؟چرا اینقدر می ترسم؟چه زمانی از این ترسهای لعنتی رها می شوم؟
امروز حتی از خریدن لباسهای عیدم هم خوشحال نبودم،حال و احساسم مث هوای بهاریست.گاهی صاف و گاهی پر از ...
ولی بابت همه اینها باید شکرگذار باشم و امیدوار.نباید اجازه دهم ترس از لایه افکار و احساساتم بگذرد.باید این ترسهای مضر و پیش نابرنده رو بشناسم.

زمان: 2015-06-08 14:36:15

ناهمیشه

خوابم بدجوری نفس می زند
در گلویم چیزی مثل فشار قبر افتاده است
در سرم هوای بدجوری
در تنم رخوتی مثل خواب مرگ
+++
چشم باز می کنم
خوابهای بعدازظهر همین شکلی یخ می کنند
به یاد ناجی خودم/تنها یادگار غارهای تنهائی عریانم می افتم

باز هم مرگ را برای خوابی دیگر پس می زنم
شاید ناجی  مثل همیشه منجی ام شود
+++
من ،مثل فشارِ نبودنت بر تنِ دقیقه افتاده
...
ووو
...
دست در گردن من انداخته
و هی لقمه را دور سر خودش تاب می دهد
+++
نور مهتابی مونیتور بر صفحه دلم
از روزنه کنار فشار یخ کرده وارد می شود
تو هنوز نیامده ای
اما از نیامدنت بهتری.

زمان: 2015-06-08 14:36:15

حقیقتی ماورای خود

من فقط یک عاجزم, من در هیچ دسته بندی یی نمی توانم و نباید قرار بگیرم, یک روز بیدار می شوم و بیماری مرا به خودم یک نژادپرست می شناساند , یک روز یک مذهبی, یک روز یک بی دین , یک روز.من نباید فریب بیماریم رابخورم.سنت سوم می گوید تنها لازمه عضویت تمایل به قطع مصرف است.من فقط می توانم با اجرای قدم سه , سهم کوچکم را انجام دهم هرروز و بقیه را به خدا بسپارم.تغییرات تدریجی هستند.سهم من فقط اجرای اصول روحانی , پذیرش , صداقت و روشن بینی و تمایل و تسلیم و صبر و تحمل است.بقیه مشمول گذر زمانند و در این فاصله سختی یی برمن حاصل نیست, چون من زندگیم را سپرده ام و ایمان دارم که او بهترین را می خواهد.به این  شکل من  از وسوسه به دست گرفتن کنترل زندگی رها می شوم.

زمان: 2018-04-22 01:45:01

غیرفعال

8
ریخت و پاش شده ام
      و
در موجودیت خودم غیرفعال...

برچسب ها:
زمان: 2018-04-22 01:45:01